یاس و داس
مــيــون خـــواب و بـيــداري..
نبودنت را برایم دیــــکـــــــته می کند و نمره ی من بـــــــــــــاز می شود صـــــــــــــفر.... هنوز نـــــــبودنت را یاد نگرفته ام رخصت قبل از خواستگارى امام على "عليه السلام" از حضرت زهرا عليهاالسلام، خواستگاران زيادى از جمله ابوبكر، عمر، عثمان و عبدالرحمن بن عوف جهت خواستگارى خدمت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم رسيده بودند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دست رد به سينه تمامى آنها زد و فرمود: امر ازدواج دخترم با خداست "امرها الى ربها" تا اينكه روزى ابوبكر و عمر در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بودند و سعد بن معاذ انصارى و چند تن ديگر نيز در آنجا حضور داشتند در مورد حضرت زهرا عليهاالسلام صحبت به ميان آمد. ابوبكر گفت: اشرف قريش از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را خواستگارى كردند ولى آن حضرت فرمود: تزويج فاطمه به فرمان خداست ولى على "عليه السلام" هنوز به خواستگارى او نرفته گمان مى كنم تنگ دستى او مانع از چنين كارى شده است. آنگاه او به عمر، و سعدبن معاذ گفت: آيا مايليد باتفاق هم نزد على "عليه السلام" برويم و در اين مورد با وى مذاكره كنيم و چنانچه تهى دستى او مانع از اين امر باشد به او كمك مالى بكنيم؟ سعد گفت: خدا توفيقت دهد. سلمان مى گويد: آنها از مسجد خارج شده و در جستجوى على "عليه السلام" به خانه او رفتند ولى او را نيافتند و معلوم شد كه آن حضرت در نخلستان مردى از انصار براى دريافت مزدى با شتر آبكشى مى كند. آنگاه به نزد او رفتند و چون چشم على "عليه السلام" به آنها افتاد. فرمود: چه خبر است، چه چيزى شما را وادار كرد كه به اينجا بياييد؟ ابوبكر گفت: يا على "عليه السلام" خصلت نيكى نيست كه تو در آن فضيلت نداشته باشى. اشراف قريش از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دخترش را خواستگارى كرده اند و او به آنها جواب رد داده و فرموده است كار تزويج فاطمه عليهاالسلام با خداست علت اين كه شما در اين مورد با پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم صحبت نمى كنيد چيست؟ من يقين دارم كه خدا و رسولش او را براى تو نگه داشته اند. على "عليه السلام"از شنيدن سخن ابوبكر چشمانش اشك آلود شد فرمود:اى ابابكر مرا به هيجان آوردى و به چيزى كه از آن غافل بودم تذكر دادى به خدا سوگند كه من به اين امر راغب هستم و فقط فقر و تهيدستى مانع از انجام اين كار است. ابوبكر گفت:چنين مگو تمام دنيا و مافيها در نزد خدا و رسولش هيچ ارزشى ندارد. آنگاه على "عليه السلام" براى خواستگارى فاطمه عليهاالسلام خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم شرفياب شد. [ كشف الغمه، ص 150-106]
خود حضرت امير "عليه السلام" فرمود: وقتى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسيدم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: يا على! عرض كردم: بلى يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم. فرمود: آيا ترا رغبت ازدواج هست؟ عرض كردم: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم داناتر است، پيش خود فكر كردم كه آن حضرت مى خواهد يكى از زنان قريش را به من تزويج كند تا اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بعدا مرا نزد خود احضار فرمود: و من نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رفتم وقتى مرا ديد با چهره گشاده تبسم فرمود: و من دندانهاى او را كه از سفيدى مى درخشيد ديدم آنگاه فرمود: يا على بشارت باد ترا كه خداى متعال امر مرا درباره ازدواج تو كفايت كرد. عرض كردم يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم چگونه؟ حضرت فرمود
جبرئيل نازل شد سنبل و قرنفل به من داد و من آنها را گرفته و بوئيدم و از سبب آن پرسيدم گفت: خداوند به فرشتگان بهشت دستور داد كه بهشت را زينت دهند و منادى از عرش صدا زد كه روز وليمه على بن ابيطالب است و خداوند فرشتگان را فرمود: كه گواه باشيد من فاطمه را به على تزويج كردم و آنها را براى هم پسنديدم.
امام صادق "عليه السلام" فرمود: هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در بستر وفات قرار رفت سر مباركش بر دامن حضرت على "عليه السلام" بود و خانه پر از انصار و مهاجران بود عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در پيش روى حضرت بود رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به عباس فرمود: ايا وصيتم را عمل مى كنى و قرضم را ادا مى نمايى و به وعده هايم وفا مى نمايى. عباس گفت من پيرو عيال وارم و تهى دست، "توان اين كار را ندارم" لذا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در آن جمع 3 مرتبه حرف خود را تكرار كرد ولى عباس نپذيرفت آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اين امور را به كسى مى سپارم كه حقش را ادا خواهد كرد و مانند تو سخن نخواهد گفت: سپس به حضرت على "عليه السلام" فرمود: اى على "عليه السلام"، اى برادر محمد، آيا قبول مى كنى كه به وعده هاى محمد عمل كنى و به وعدهايم وفا كنى و قرضش را بپردازى و ميراثش را بگيرى؟! حضرت على "عليه السلام" كه گريه گلويش را گرفته بود نتوانست جواب دهد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سخن خود را تكرار كرد در اين هنگام عرض كرد: آرى فدايت گردم، سود و زيانش با من، على "عليه السلام" فرمود: من به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نگاه مى كردم ديدم انگشتر خود را از انگشت خود بيرون كرد و فرمود: تا من زنده ام اين انگشتر را به دست خود كن، حضرت على "عليه السلام" مى فرمايد چون آن را در انگشت خود كردم در حالى كه آرزو مى كردم كه از تمام ميراث پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همين انگشتر را داشته باشم. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بلال چرا خواست و به او فرمود: اين وسائل را بياور كه عبارتند از: كلاه، خود، زره، پرچم، پيراهن، ذوالفقار، عمامه سحاب، جامه برد، كمربند و عصا "كه آن كمربند بهشتى بود" دو جفت نعلين، دو پيراهن معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، و پيراهن جنگ احد و سه كلاه:
1- كلاه مسافرت،
2- كلاه عيد قربان و عيد فطر و روزهاى جمعه حضرت.
3- كلاهى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به سر مى گذاشت و با اصحابش به گفتگو مى نشست
و بعد فرمود: تا دو استر شهباء، و دلدال و دوشتر غضبا و تصواء و دو اسب جناح و اسب حزوم و حمار عفير را نيز بياورند پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همه اينها را به امام على "عليه السلام" سپرد و فرمود: اقبضها فى حياتى تا من زنده ام اينها را از من دريافت كن. [ اصول كافى، ج 1، ص 236]
و در كلامى ديگر حضرت فرمود: يا على قم فاقبض هذا بشهادة من فى البيت من المهاجرين و الانصار كى لا نيازعك احد من بعدى [ علل الشرايع، ص 67؛ بحارالانوار، ج 22، ص 459]
اى على برخيز و در برابر چشم حاضران از مهاجران و انصار اينها را دريافت كن تا بعد از من هيچ كس با تو "و رهبرى تو" نزاع و ستيز نكند.
سپس امام على "عليه السلام" برخاست و آنها را تحويل گرفت و به خانه خود برد و در محل امنى گذاشت و برگشت. لذا به شهادت مأخذ روايى صحيح و شعراى زمان صدر اسلام و كتابهاى اصيل اسلامى ما حضرت اميرالمؤمنين "عليه السلام" در صدر اسلام نيز به وصى شناخته شده بود ولى بنى اميه دست به دست هم دادند كه آثار اميرالمؤمنين "عليه السلام" را محو كنند و يكى از كارهاى آنها حذف اين لقب و اشتهار از حضرت وصى صلوات الله عليه بود.
حضرت فاطمه عليهاالسلام در پيشگاه خدا آن چنان معزز بود كه بارها مورد عنايت خاص آسمانى قرار گرفته و موائد گوناگون از سوى پروردگار عالم نازل مىشد كه اينك به برخى از آنها اشاره مىكنيم: پيامبر عالى قدر اسلام به شدت گرسنه بود و ضعف و ناتوانى وى را از پاى درآورده بود، او براى پاره نانى به اتاقهاى هريك از زنانش مراجعه كرد، ولى آنان نيز طعامى نداشتند. سرانجام به خانهى دخترش فاطمه عليهاالسلام سركشيد، تا در آن خانهى اميد به مقصود رسد، ولى فاطمه عليهاالسلام و بچههايش گرسنه بودند و تكهنانى در آنجا نيز به دست نيامد. وقتى كه كفار از پيامبر اسلام (ص) انشقاق قمر را خواستند، زمانى بود كه خديجه (س) به فاطمه (س) حامله بود و خديجه از اين سؤال كفار ناراحت شده و گفت: زهى تأسف براى كسانى كه محمد را تكذيب مىكنند! در حالى كه او فرستادهى پروردگار من است. جناب ابوذر مىگويد: رسول خدا (ص) مرا به دنبال على (ع) فرستاد. به خانهاش رفتم و او را خواندم، ولى پاسخ مرا نداد. و آسياب دستى را ديدم كه بدون اينكه كسى باشد به خودى خود، مىگردد. دوباره او را خواندم، بيرون آمد و با هم نزد رسول خدا (ص) رفتيم و پيامبر متوجه على (ع) شد و چيزى به او گفت كه من نفهميدم.
روزى عايشه بر فاطمه (س) وارد شد، در حالى كه آن حضرت براى حسن و حسين (ع) با آرد و شير و روغن در ديگى غذاى حريره درست مىكرد. ديگ بر روى اجاق و آتش مىجوشيد و بالا مىآمد و فاطمه (س) آن را با دست خود هم مىزد. اين خبر كه به گوش پيامبر اكرم (ص) رسيد، بر بالاى منبر رفت و حمد و سپس الهى را به جاى آورد، سپس فرمود: واى، واى، واى به حال كسى كه در فضيلت و برترى فاطمه شك و ترديد به خود راه دهد، و لعنت و نفرين خدا بر كسى كه شوهر او، على بن ابىطالب را دشمن داشته به امامت فرزندان او راضى نباشد. همانا فاطمه، خود داراى جايگاهى است و شيعيانش نيز بهترين جايگاهها را خواهند داشت. همانا فاطمه پيش از من دعا مىكند و شفاعت مىنمايد و شفاعتش علىرغم ميل كسانى كه با او مخالفت مىكنند، پذيرفته مىشود برگرفته از:aviny معاویه در نامهای که به امام علی علیه السلام مینویسد، به فخر فروشی در مقابل امام میپردازد . امام در پاسخ به نامه او، به بیان فضیلتهای بنی هاشم و فضیحتهای بنی امیه میپردازد: «وانی یکون ذلک کذلک، ومنا النبی ومنکم المکذب ومنا اسد الله ومنکم اسد الاحلاف ومنا سیدا شباب اهل الجنة ومنکم صبیة النار ومنا "خیر نساء العالمین" ومنکم حمالة الحطب فی کثیر مما لنا وعلیکم (1); شما چگونه و کجا با ما برابرید! که از میان ما پیامبر صلی الله علیه و آله برخاست و دروغزن (ابوجهل) از شما است، واسد الله (حمزه سید الشهدا) از ما و اسد الاحلاف (شیر سوگندها; اسد بن عبد العزی) از شما، و از ماست دو سید جوانان اهل بهشت (حسن علیه السلام و حسین علیه السلام) و از شما است کودکانی (2) که آتش نصیب آنان گردید . و از ما استبهترین زنان جهان (فاطمه علیها السلام) و از شماست آن که هیزم کشد برای دوزخیان (ام جمیل همسر ابی لهب) (3) وبیش از این ما را فضیلتها و شما را فضیحتها است .» پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله پس از ازدواج حضرت علی و فاطمه علیهما السلام و سپری شدن مراسم عروسی، ابتدا از علی علیه السلام پرسیدند: همسرت فاطمه علیها السلام را چگونه یافتی؟ امام پاسخ داد: «نعم العون علی طاعة الله; در اطاعت کردن از خدا خوب یار و یاوری است .» سپس از دختر خود، فاطمه علیها السلام پرسیدند: شوهرت را چگونه یافتی؟ آن حضرت پاسخ داد: «خیر بعل; بهترین شوهراست . (4) » به دنبال تقسیم کار پیامبر صلی الله علیه و آله بین حضرت زهرا علیها السلام و علی علیه السلام و واگذاری کارهای داخل منزل به فاطمه علیها السلام، گرچه علی علیه السلام نیز در کمک به همسرش از هیچ کوششی دریغ نمیکرد، اما در عین حال انجام تمام کارهای منزل برای فاطمه علیها السلام باری گران بود . برای کاهش زحمتهای منزل، علی علیه السلام راه حلی به فاطمه پیشنهاد میکند . آن حضرت بعدها این ماجرا را چنین نقل فرمود: «فاطمه زهرا علیها السلام، عزیزترین عزیزان رسول خدا صلی الله علیه و آله در خانه من بود . فاطمه علیها السلام آنقدر با آسیاب آرد کرد تا دست هایش پینه بست و آنقدر از چاه آب کشید که اثر آن بر سینهاش باقی مانده بود و به اندازهای خانه را روبید تا اینکه لباس هایش غبار آلود شد، و آن قدر زیر دیگ آتش بر افروخت تا لباسش کثیف و گرد آلود گردید و به همین علت، به سختی و زحمت افتاد . روزی شنیدم چند غلام خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آوردهاند . به فاطمه گفتم: وقتی خدمت پدر رفتی از او خادمی بخواه تا در کارها مدد رسان تو باشد و از این همه رنج و محنت آسوده شوی . فاطمه زهرا علیها السلام خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت . ملاحظه کرد که گروهی با ایشان مشغول بحث و گفت و گو هستند . لذا بدون اینکه با پدر سخنی بگوید از شرم و حیا بازگشت . چون رسول خدا صلی الله علیه و آله میدانست که فاطمه علیها السلام برای حاجت و نیازی مراجعه کرده است، خود به منزل ما آمد . ما در بستر استراحتبودیم، وی بالای سر فاطمه علیها السلام نشست و فاطمه علیها السلام از جهتشرم و حیا سر خود را زیر رختخواب کرد . حضرت فرمود: فاطمه جان! برای چه منظوری نزد من آمدی؟ او دو مرتبه سؤال فرمود و فاطمه ساکتبود . عرض کردم: ای رسول خدا! من علت را برای شما عرض میکنم . فاطمه آن قدر سنگ آسیاب را چرخانده که دستش پینه بسته و آن قدر آب کشیده که بر سینهاش اثر آن باقی مانده و آن قدر خانه را جاروب کرده که لباسش خاک آلود شده، و آن قدر آتش در زیر دیگ افروخته که پیراهن او کثیف شده و بوی دود گرفته است . شنیدیم که غلامان و خادمان چندی را خدمتشما آوردند، به فاطمه علیها السلام گفتم: به سراغ پدر خود رفته، از ایشان خدمت کاری بخواه تا تو را کمک کند . رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «الا ادلکما علی خیر مما سالتما . اذا اخذتما مضاجعکما تکبرا اربعا وثلاثین وتسبحا ثلاثا وثلاثین وتحمدا ثلاثا وثلاثین فهو خیر لکما من خادم یخدمکما; شما را از مطلبی آگاه کنم که برای شما از خادمی که خواستید بهتر است . وقتی از خواب برخاستید (دربعضی روایات است وقتی به رختخواب رفتید) سی و چهار مرتبه «الله اکبر» ، سی و سه بار «سبحان الله» و سی و سه بار «الحمد لله» بگویید، این برای شما از خادمی که به شما خدمت کند بهتر است .» آنگاه فاطمه سر خود را بیرون آورد و سه بار فرمود: «رضیت عن الله ورسوله; از خدا و رسول او راضی و خشنود شدم . (5) » وقتی عباس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله برای عیادت فاطمه علیها السلام به منزل علی علیه السلام آمد، به دلیل سالتشدید آن حضرت و ممنوع الملاقات بودن ایشان، موفق به عیادت آن عزیز نشد . به منزل خود بازگشت و پیکی روانه منزل علی علیه السلام کرد، تا به علی علیه السلام این پیغام را برساند: «آن گونه که من احساس میکنم، فاطمه علیها السلام روزهای پایان عمر خود را میگذراند و اول کسی است که به پیامبر صلی الله علیه و آله ملحق میشود . من پیشنهاد میکنم در صورت رحلت ایشان، مهاجرین و انصار را خبر کنید تا در مراسم نماز و دفن آن حضرت شرکت کنند، که این کار، هم باعث فیض معنوی و ثواب حاضران است، و هم باعث تقویتشعائر دینی .» علی علیه السلام در پاسخ به پیشنهاد عمویش عباس بن عبد المطلب، فرستادهای به نزد او روانه کرد تا این پیام را برساند: «ابلغ عمی السلام وقل لا عدمت اشفاقک وتحیتک وقد عرفت مشورتک ولرایک فضله . ان فاطمة بنت رسول الله صلی الله علیه و آله لم تزل مظلومة من حقها ممنوعة وعن میراثها مدفوعة . لم تحفظ فیها وصیة رسول الله صلی الله علیه و آله ولا رعی فیها حقه ولا حق الله عزوجل وکفی بالله حاکما ومن الظالمین منتقما وانا اسالک یا عم ان تسمح لی بترک ما اشرت به فانها وصتنی بستر امرها; سلام مرا به عمویم برسان و بگو: خیر خواهی شما را فراموش نمیکنم . نظر شما را به خوبی دریافتم و البته احترام آن - در جای خود - محفوظ است . فاطمه علیها السلام همیشه مظلوم واقع شده، و از حق خود بازداشته شد و از ارث خود بی بهره گردید . سفارش رسول خدا صلی الله علیه و آله در مورد او عمل نشد و حقی که خدا و رسول او در مورد فاطمه علیها السلام داشتند، رعایت نگردید و خداوند برای حکمرانی و انتقام از ظالمین [ما را] بس است . عموی گرامی! از شما میخواهم به من رخصت دهید که به نظر شما عمل نکنم، چرا که فاطمه علیها السلام خودش به من وصیت کرده است که امر [کفن و دفن] او مخفی باشد .» وقتی که فرستاده عباس با این پیام به سوی او بازگشت، عباس گفت: غفران الهی نثار فرزند برادرم که البته او آمرزیده است . به راستی که نظر او بدون اشکال و صحیح است . برای عبد المطلب فرزندی با برکتتر از علی علیه السلام زاده نشد، مگر پیامبر صلی الله علیه و آله . . . (6). آن گاه که فاطمه زهرا علیها السلام احساس کرد زمان رحلتش فرا رسیده است، در حالی که در بستر بیماری آرمیده بود خطاب به علی علیه السلام فرمود: «یا ابن عم، انه قد نعیت الی نفسی واننی لا اری ما بی الا اننی لاحق بابی ساعة بعد ساعة وانا اوصیک باشیاء فی قلبی; ای پسر عمو! خبر مرگ به من رسیده و آنگونه که در مییابم پس از اندک زمانی، به پدرم ملحق میشوم، آنچه را در دل دارم به تو وصیت میکنم .» علی علیه السلام به فاطمه علیها السلام فرمود: «اوصینی بما احببتیا بنت رسول الله; ای دخت رسول خدا! آنچه دوست داری وصیت کن .» آنگاه علی علیه السلام کنار سر فاطمه علیها السلام نشست و به آنان که در اتاق بودند فرمود بیرون روند . سپس فاطمه علیها السلام به علی علیه السلام فرمود: «یا ابن عم! ، ما عهدتنی کاذبة ولاخائنة ولا خالفتک منذ عاشرتنی; ای پسر عمو! از روزی که با من زندگی کردی، از من دروغ و خیانت ندیدی و هیچ گاه با تو مخالفت ننمودم .» و علی علیه السلام در پاسخش چنین گفت: «معاذ الله انت اعلم بالله وابر واتقی واکرم واشد خوفا من الله [من] ان اوبخک بمخالفتی . قد عز علی مفارقتک وتفقدک، الا انه امر لابد منه . والله جددت علی مصیبة رسول الله وقد عظمت وفاتک وفقدک فانا لله وانا الیه راجعون من مصیبة ما افجعها وآلمها وامضها واحزنها، هذه والله مصیبة لا عزاءلها ورزیة لا خلف لها; نه، هرگز! تو نسبتبه خداوند آگاهتر، نیکوکارتر، پرهیزگارتر، گرامیتر، و خائفتر از آن هستی که تو را به عنوان مخالفتبا من سرزنش کنم . جدایی و فقدان تو برای من بسیار سخت است . ولی چه باید کرد که چارهای برای مرگ نیست . سوگند به خدا، مصیبت رسول خدا برای من تازه شد و وفات و فقدان تو، [برای من] بسیار بزرگ [و دشوار] است . پس «انا لله وانا الیه راجعون» از مصیبتی که بسیار دلخراش و دردناک و دشوار و اندوه آور است . به خدا قسم! این مصیبتی است که تسلیت [و آرامش] ندارد و حادثه جانسوزی است که جبرانناپذیر است . » سپس مدتی با هم گریستند و علی علیه السلام سر فاطمه علیها السلام را به سینه چسبانید و فرمود: «اوصینی بما شئت فانک تجدنی فیما امضی کما امرتنی به واختار امرک علی امری; آنچه میخواهی وصیت کن، همانا مرا آن گونه خواهی یافت که به وصیت تو بخوبی عمل کنم و امر تو را بر امر خودم مقدم میدارم .» سپس فاطمه علیها السلام به بیان وصایای خود پرداخت (7). پس از شهادت حضرت زهرا علیها السلام، امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام از شهادت مادر خود با خبر شدند، اسماء به حسنین علیهما السلام گفت: به نزد پدرتان علی علیه السلام روید و خبر شهادت فاطمه علیها السلام را به او رسانید . حسنین علیهما السلام از خانه بیرون آمدند و در حالی که فریاد میزدند: «یا محمداه! یا احمداه! الیوم جدد لنا موتک اذ ماتت امنا» ، وارد مسجد شدند و علی علیه السلام را که در مسجد بود، از شهادت فاطمه علیها السلام آگاه نمودند . علی علیه السلام با شنیدن این خبر، آنچنان دگرگون شد که بی حال افتاد . آب به صورتش پاشیدند و به حال آمد . با سوز و گداز فرمود: «بمن العزاء یا بنت محمد کنتبک اتعزی ففیم العزاء من بعدک; ای دختر محمد صلی الله علیه و آله! به چه کسی خود را تسلیت دهم. [تا زنده بودی] مصیبتم را به تو تسلیت میدادم، اکنون پس از تو چگونه آرام و قرار گیرم؟ (8) » علی علیه السلام پس از به خاک سپاری یار دیرینه و همراه روزگار خوشیها و تلخیهای خود، در کنار تربت آن عزیز، با رسول خدا چنین درد دل کرد: «السلام علیک یا رسول الله عنی . والسلام علیک عن ابنتک و زائرتک والبائتة فی الثری ببقعتک والمختار الله لها سرعة اللحاق بک . قل یا رسول الله عن صفیتک صبری وعفا عن سیدة نساء العالمین تجلدی . الا ان لی فی التاسی بسنتک فی فرقتک موضع تعز فلقد وسدتک فی ملحودة قبرک وماضت نفسک بین نحری وصدری . بلی وفی کتاب الله [لی] انعم القبول «انا لله وانا الیه راجعون» قد استرجعت الودیعة واخذت الرهینة واخلست الزهراء فما اقبح الخضراء والغبراء، اما حزنی فسرمد واما لیلی فمسهد . وهم لا یبرح من قلبی او یختار الله لی دارک التی انت فیها مقیم . کمد مقیح و هم مهیج . سرعان ما فرق بیننا والی الله اشکو وستنبئک ابنتک بتظافر امتک علی هضمها . فاحفها السؤال والستخبرها الحال . فکم من غلیل معتلجبصدرها لم تجد الی بثه سبیلا . وستقول ویحکم الله وهو خیر الحاکمین . سلام مودع لا قال ولا سئم . فان انصرف فلا عن ملالة وان اقم فلا عن سوء ظن بما وعد الله الصابرین . واها واها والصبر ایمن واجمل . ولولا غلبة المستولین لجعلت المقام واللبث لزاما معکوفا ولاعولت اعوال الثکلی علی جلیل الرزیة . فبعین الله تدفن ابنتک سرا وتهضم حقها وتمنع ارثها ولم یتباعد العهد ولم یخلف منک الذکر والی الله یا رسول الله المشتکی وفیک یا رسول الله احسن العزاء . صلی الله علیک و علیها السلام والرضوان; ای پیغمبر خدا! از من و از دخترت که به دیدن تو آمده و در کنار تو زیر خاک خفته است، بر تو درود باد! همان که خداوند سرعت ملحق شدنش به تو را اختیار کرد . ای رسول خدا! پس از دختر برگزیدهات شکیبایی من به پایان رسیده و خویشتن داری من به خاطر سیده زنان جهان از دست رفته است . اما برای من پیروی از سنت تو [که همان صبر باشد] در جدایی تو موجب تسلیت است [ . ای پیامبر خدا!] تو را به دستخود در دل خاک سپردم! و تو بر روی سینه من جان دادی! آری، قرآن خبر داده است که همه از خدائیم و به سوی او باز میگردیم . اکنون امانتبه صاحبش رسید، و آنچه در گرو بود گرفته شد و زهرا از دست رفت [ . پس از او] آسمان و زمین زشت مینماید و هیچگاه اندوه دلم نمیگشاید و شبم بی خواب است و غم از دلم نمیرود، تا خدا مرا در جوار تو ساکن گرداند . [مرگ زهرا] ضربتی بود که دل را خسته و غصه را پیوسته گردانید، چه زود جمع ما به پریشانی کشیده شد . شکایت [خود را] به خدا میبرم و دخترت خواهد گفت که امتت پس از تو با وی چه ستمها کردند . آنچه خواهی از او بپرس و احوال را از او جویا شو . تا سر دل بر تو گشاید و خونی که خورده استبیرون آید . او به زودی خواهد گفت و خدا که بهترین داور است [میان او و ستمکاران داوری] نماید . [سلامی که به تو میدهم] سلام وداع کننده است نه از روی ملالت و کسالت . اگر میورم ملول [و خسته جان] نیستم و اگر میمانم به وعده خدا بد گمان نیستم، به خاطر وعدهای که خداوند به شکیبایان داده است . در انتظار پاداش میمانم که شکیبایی نیکوتر است . اگر بیم چیرگی ستمکاران نبود برای همیشه در کنار قبرت میماندم و در این مصیبتبزرگ چون فرزند مرده جوی اشک از دیدگانم میراندم . خدا گواه است که دخترت پنهانی به خاک میرود و در حالی که هنوز روزی چند از مرگ تو نگذشته، و نام تو از زبانها نرفته، حق او برده میشود و از میراث او منع میشود . ای رسول خدا! شکایت را به سوی خدا میبرم و دل را به یاد تو خوش میدارم، که درود خدا بر تو باد و سلام و رضوان خدا بر فاطمه . (9) » وقتی آن حضرت از دفن فاطمه3 فراغتیافتبر سر قبر او ایستاد و این دو بیت را انشاء کرد: لکل اجتماع من خلیلین فرقة وکل الذی دون الممات قلیل وان افتقادی واحدا بعد واحد دلیل علی ان لا یدوم خلیل (10) «جمع هر دو دوست را پریشانی است و هر چیز جز مرگ ناچیز است . اینکه من یکی را پس از دیگری از دست میدهم، نشان آن است که هیچ دوستی جاوید نمیماند .» . . . مرا شفاعت این پنج تن بسنده بود که روز محشر بدین پنج تن رسانم تن بهین خلق و برادرش و دختر و دو پسر محمد و علی و فاطمه حسین و حسن (11) . . . آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع پیش شهدا دست من و دامن زهرا تا داد من از دشمن اولاد پیمبر بدهد بتمام ایزد دادار تعالی (12) برگرفته:/www.hawzah.net چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است ، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم. اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط . چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری . جبران خلیل جبران حاشا که آواز آزادی از پس میله و زنجیر به گوش تواند رسید و از گلوگاه مرغان اسیر . چه ناچیز است زندگی کسی که با دست هایش چهره خویش را از جهان جدا ساخته و چیزی نمی بیند، جز خطوط باریک انگشتانش را . نیازهای انسان در حال دگرگونی است و تنها چیزی که دگرگون نمی شود عشق به اوست ؟ زیرا عشق او باید پاسخگوی نیازهایش باشد . اگر کار و کوشش با محبت توام نباشد پوچ و بی ثمر است ، زیرا اگر شما با محبت به تلاش برخیزید ، می توانید ارواح خویش را با یکدیگر گره بزنید و آنگاه همه شما با خدای بزرگ پیوند خورده اید ذات آدمی اقیانوسی است خارج از محدوده وزن و سنجش . ذات خود را شکوفا می سازد مانند گلی با گلبرگهای غیر قابل شمارش در پهنه ی پندار و خلسه ی خیال ، فراتر از پیروزیهای خود بر نشوید ، و فروتر از شکستهای خود نروید زندگی روزمره شما پرستشگاه و نیز دیانت شماست پیشوایان ، دانه های نبات و گیاهان ناشناخته و شگفت انگیزی هستند که به هنگام باروری و کمال قلبشان به باد هدیه می شود تا بر روی زمین پراکنده شوند اگر کلمات برای فهم شما دشوار است ، هرگز درپی روشن ساختن آنها نباشید ، زیرا پیچشها و گره های هر چیز ، در آغاز دشوارند نه در پایان من که می شکنم غرور و نگو که یه کوه سردی بیا برگرد که بهار شد ، تو نیای بدون خزونم بی تو روزگار چه سخته ، تو نباشی نمی تونم سال نو رو به عزیز دلم تبریک می گم ...........و هم وطنای عزیزم این گونه های خشک را با گریه ای تر می کنیم اومدم شکایت کنم از همه دنیا،به خدا نمی دونم چرا به فکر دلامون نیستیم، سینه هامون قبر دلامون شده ای مردم یه کم به فکر دلاتون باشید عید غدیر، یک عید اصیل اسلامی است. چرا که روز هجدهم ذی الحجه را مسلمانان در سه قرن اول، به این عنوان جشن میگرفتهاند. گفتار مقریزی که میگوید: «اولین باری که این عید در اسلام معروف شد، در زمان فرمانروایی معزلدوله علی بنبویه، در عراق بود، وی آن را به سال سیصد و پنجاه و دو هجری، بوجود آورد و از آن پس، شیعیان این روز را عید قرار دادند، (2) غیر صحیح و قابل قبول نیست. زیرا مسعودی گفته است: «فرزندان و شیعیان علی رضی الله عنه، این روز را گرامی میداشتند.» (3) و این در حالی است که مسعودی شش سال قبل از تاریخی که مقریزی میگوید، یعنی به سال سیصد و چهل و شش هجری، فوت کرده است. فرات بنابراهیم از دانشمندان قرن سوم، حدیثی را از امام صادق(ع) روایت میکند که حضرت در آن از آباء طاهرینش - علیهم السلام - نقل میکند: رسول اکرم(ص) فرمود: «یوم غدیر خم افضل اعیاد امتی...» (روز غدیر از بهترین اعیاد امت من است...) (4) امام علی(ع) در سالی که روز جمعه و روز غدیر با هم مصادف شده بود، برای مردم خطبه خواند و در آن فرمود: «ان الله عز و جل جمع لکم معشر المؤمنین فی هذا الیوم عیدین عظیمین کبیرین...» (خدای عزوجل در این روز، دو عید عظیم بزرگ را برای شما گروه مؤمنان جمع کرده است.)در این خطبه طولانی امام مردم را به انجام کارهایی که شایسته است در اعیاد انجام گردد و اظهار شادی و سرور در این گونه ایام - بطور تفصیل - امر میکند. طالبین به این خطبه مراجعه کنند. (5) فرات به سند خود از فرات بناحنف و او از امام صادق(ع) روایت میکند که: به امام عرض کردم: فدایتشوم، آیا عیدی بهتر از عید فطر، و عید قربان، و روز جمعه، و روز عرفه برای مسلمین وجود دارد؟ حضرت به من فرمود: «نعم، افضلها و اعظمها و اشرفها عندالله منزلة، هو الیوم الذی اکمل الله فیه الدین، و انزل علی نبیه محمد: الیوم اکملت لکم دینکم الخ...» (6) (بلی، افضل و اعظم و اشرف اعیاد از نظر قدر و منزلت در نزد خدا، روزی است که در آن خدا دینش را کامل کرد و آیه شریفه: الیوم اکملت لکم دینکم... را بر پیامبرش نازل کرد.) در کتاب شریف کافی آمده است: حسن بنراشد از امام صادق(ع) نقل میکند که حضرت روز غدیر را عید خواند و در آخر کلام خود فرمود: «فان الانبیاء صلوات الله علیهم کانت تامر الاوصیاء بالیوم الذی کان یقام فیه الوصی ان یتخذ عیدا»(انبیاء الهی صلوات الله علیهم به جانشینان خود دستور میدادند که روز انتخاب و برگزیدن وصی را جشن بگیرند) حسن میگوید: عرض کردم: اگر کسی آن را روزه بگیرد چه وضعی دارد؟ حضرت فرمود: «صیام ستین شهرا» (7) مؤید این مطلب روایتی است که خطیب بغدادی از ابوهریره، با سندی که راویان آن همگی از ثقات میباشند، نقل میکند. در این روایت ابوهریره نقل میکند: هر کس روز هجدهم ذیالحجه را روزه بگیرد، ثواب روزه شصت ماه برایش نوشته میشود. (8) و این روز، روز غدیر خم است. و در روایت دیگری آمده است که: رسول اکرم(ص) به حضرت علی(ع) سفارش کرد که مسلمین این روز را عید بگیرند. (9) در این باره به روایات ذیل مراجعه کنید: روایت مفضل بن عمر از امام صادق(ع)، (10) روایت عمار بنحریز عبدی از امام صادق(ع) (11) و روایت ابوالحسن لیثی از امام صادق(ع) (12) و نیز روایت زیاد بنمحمد از آن حضرت(ع). (13) «فیاض بنعمر محمد بنطوسی در سال دویست و پنجاه و نه، در حالی که بیش از نود سال از عمرش میگذشت گفت: ابوالحسن علی بنموسیالرضا - علیه السلام - را در روز غدیر خم دیدم که گروهی از خواصش، در حضور آن بزرگوار نشسته بودند. حضرت(ع) آنان را برای صرف افطار دعوت کرده بود و طعام و خیرات و عطایابی از قبیل پوشاک و حتی انگشتر و کفش به منازل آنان فرستاد و وضع آنان و حواشی خود را تغییر داد و در آن روز وسائلی را دیدم بکار گرفتند که سابقه نداشت. و در این حال حضرت(ع) فضایل این روز بزرگ را برای آنان ذکر میکرد. الخ...» (14) در کتاب مختصر بصائر الدرجات، به اسناد از محمد بنعلاء همدانی واسطی و یجبی بنجریح بغدادی آمده است که گفتند: «با هم، به قصد دیدار احمد بناسحاق قمی، از اصحاب امام حسن عسکری(ع) (متوفای 260) عازم شهر قم شدیم. هنگامی که رسیدیم، در منزل او را کوبیدیم، دخترکی عراقی در را باز کرد. حال احمد را از او پرسیدیم. گفت: مشغول برگزاری عید خود است، زیرا امروز عید است. گفتیم: سبحان الله، اعیاد شیعه چهارتاست: عید قربان، عید فطر، عید غدیر و روز جمعه الخ...» (15) علامه امینی در کتاب ارزشمند الغدیر، دهها روایت از دهها کتاب مورد وثوق اهل سنت دال بر عید بودن روز غدیر در قرون اول اسلام و اینکه این عید، شایع و معروف بود، جمعآوری و نقل کرده است... کافی استبه فصلی از این کتاب مراجعه شود که در آن تبریک و تهنیتشیخین (ابوبکر و عمر) به حضرت علی(ع) را به مناسبت انتصاب او از طرف رسول خدا(ص) به ولایت، ذکر میکند. غیر از منابعی که تهنیت صحابه را بدین مناسبت ذکر کردهاند و علاوه بر منابع بسیاری که بر عید بودن روز غدیر تصریح کردهاند، علامه امینی تبریک شیخین را از شصت منبع معتبر ذکر کرده است. در این باره رجوع کنید به: الغدیر / ج 1 / از ص267 تا ص289. لذا از این مطالب معلوم میشود که: گفته ابنتیمیه در مورد عید غدیر که: عید گرفتن این روز هیچگونه دلیلی ندارد و در بین سلف، چه از اهل بیت و چه از دیگران، کسی آن را جشن نگرفته، (16) صحیح نیست و مستند به دلیل علمی یا تاریخی نمیباشد و دلائل محکم خلاف آن را ثابت میکند. عید غدیر بر تمام مسلمین جهان تبریک عرض می کنم برگرفته از : www.hawzah.net 
ازدواج حضرت زهرا
ولى خدا، وصى پيمبر
2 ـ آمدن لباسها و زيورهاى بهشتى براى حضرت زهرا سلاماللَّهعليه
3 ـ لباس بهشتى حضرت زهرا سلاماللَّهعليه در مجلس عروسى
4 ـ نزديك شدن مردم به هلاكت به واسطهى نفرين حضرت زهرا سلاماللَّهعليه
5 ـ مستجاب شدن نفرين حضرت زهرا سلاماللَّهعليه در مورد عمر
6 ـ ملاقات حوريان بهشتى با حضرت زهرا سلاماللَّهعليه
7 ـ نازل شدن جبرئيل بر حضرت زهرا سلاماللَّهعليه پس از رحلت پيامبر (ص)
8 ـ در آغوش كشيدن حسنين عليهمالسلام توسط حضرت زهرا بعد از شهادت
9 ـ خاكسپارى حضرت زهرا و صحبتهاى زمين با اميرالمؤمنين عليهالسلام
فرستادن غذا از طرف خداوند براى حضرت زهرا (س)
هنوز چند دقيقه بيش نبود كه رسول گرامى اسلام منزل دخترش را ترك كرده بود كه مختصر طعامى از سوى يكى از همسايهها به آن بانو رسيد. فاطمه عليهاالسلام با خود گفت: سوگند به خدا، خود و فرزندانم گرسنه مىمانم، ولى اين تكه نان و گوشت را به پدرم مىخورانم، و لذا يكى از حسنين را به دنبال پدر فرستاد و او را دوباره به خانهاش دعوت كرد.
فاطمه اهدايى همسايه را كه دو تكه نان و مختصر گوشتى بود، در يك ظرف سرپوشيده قرار داده بود، چون پدرش دوباره به خانه او برگشت، سراغ طعام رفت و آن را در برابر ديدگان رسول خدا گذاشت، ولى ظرف پر از گوشت و نان بود، و فاطمه عليهاالسلام خود نيز از اين مائدهى آسمانى تعجب مىكرد و خيره خيره به آن تماشا مىنمود. رسول خدا خطاب به دخترش گفت: اى دختر گرامى! اين طعام چگونه و از كجا رسيد؟ فاطمه عليهاالسلام جواب داد:
هو من عنداللَّه ان اللَّه يرزق من يشا بغير حساب. فقال: الحمدللَّه الذى جعلك شبيهه بسيدة نسا بنىاسرائيل فانها كانت اذا رزقها اللَّه شيئا فسئلت عنه قالت: «هو من عنداللَّه ان اللَّه يرزق من يشاء بغير حساب.» (1)
آن از بركات و الطاف الهى است، خداوند به هركسى بخواهد بدون محدوديت عطا مىكند.
رسول خدا چون سخن دخترش را شنيد فرمود: سپاس خدايى را كه تو را همانند مريم سرور زنان بنىاسرائيل قرار داده، زيرا او نيز هرگاه مورد عنايت الهى قرار مىگرفت و خداوند برايش مائده مىفرستاد، كه جواب سؤال مىگفت: اين طعام از جانب خدا است، او به هركسى بخواهد روزى بىحساب مىدهد.
آنگاه رسول خدا على عليهالسلام را نيز به حضورش فراخواند و همگى از آن غذا خوردند و سير شدند و زنان و اهلبيت پيامبر نيز دعوت شدند و خوردند، ولى غذا و مائده آسمانى به همان صورت باقى بود. حتى فاطمه عليهاالسلام براى همسايگان نيز از طعام آسمانى كه از الطاف خفيه الهى سرچشمه گرفته بود ارسال داشت.... (2)
موائد آسمانى براى فاطمه عليهاالسلام در يكى دوبار محدود نمىگردد، او بارها از خداوند خويش درخواست طعام كرد و پروردگار عالم نيز بىدرنگ طعام بهشتى براى آن حضرت ارسال داشت از آن جمله: روزى اميرالمؤمنين على عليهالسلام به شدت گرسنه بود و از فاطمه عليهاالسلام طعام خواست، ولى در خانه چيزى نبود. فاطمه عليهاالسلام گفت: يا على! در خانه طعامى نيست، من و بچههايت دو روز است كه گرسنهايم و مختصر طعامى هم كه بود، آن را به تو خورانديم و خود در گرسنگى صبر كرديم.
على عليهالسلام از شنيدن اين سخن فوقالعاده ناراحت گشته و اشك در چشمانش حلقه زد و براى تهيه طعام زن و فرزندانش به بازار رفت و يك دينار قرض گرفت تا مشكل گرسنگى خانوادهاش را برطرف سازد، ولى نشد. چرا؟! چون يكى از دوستانش گرفتار بود و گرسنگى و گريه زن و بچهها او را در بيرون از خانه آواره كرده بود، او دنبال نان و پول بود، ولى چارهاش بدون چاره....
على از درد او آگاه شد و مانند هميشه ايثار كرد و ديگران را بر خود و خانوادهاش مقدم داشت و بدين وسيله يكى از دوستانش را كه مقداد نام داشت خوشحال و خوشدل ساخت.
على عليهالسلام دست خالى شد و نتوانست به خانه رود، رو به سوى مسجد كرد و مشغول عبادت شد از آن سو پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله مأمور گشت شب را در خانهى على بسر برد و لذا بعد از نماز مغرب و عشا دست على را گرفت و فرمود: على جان! امشب مرا به مهمانى خود مىپذيرى؟ مولاى متقيان سكوت كرد، چرا كه زمينه پذيرايى نداشت و فاطمه عليهاالسلام و حسنين گرسنه مانده بودند و پول تهيه نان و گوشت فراهم نبود، ولى پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله دوباره اظهار داشت: چرا جواب نمىدهى؟ يا بگو: بلى، تا با تو آيم و يا بگو: نه، تا راه ديگر پيش گيرم. على عليهالسلام عرض كرد: يا رسولاللَّه! بفرماييد.
رسول خدا دست على را گرفت، دست در دست او به خانهى فاطمه عليهاالسلام آمد و با هم به خانه وارد شده و با زهرا ديدار كردند، فاطمه عليهاالسلام در حال نماز و نيايش بود و خدا را مىخواند، او صداى پدر را شنيد و به سوى او آمد و خوشآمد گفت و سفره را باز كرده و غذاى مطبوع آورد، تا گرسنگان را سير كند و چاره نيافتهها را چارهساز باشد.
على عليهالسلام به فاطمه عليهاالسلام خيرهخيره نگاه مىكرد و با زبان بىزبانى سؤال مىنمود: يا فاطمه! اين طعام از كجا؟
پيش از آنكه فاطمه عليهاالسلام جواب گويد رسول خدا دست بر دوش على گذاشت و جواب داد: يا على! هذا جزا دينارك من عنداللَّه.
اين غذا پاداش آن دينارى است كه به مقداد دادى.
خداوند به شما جريان زكريا و مريم را تكرار كرد. (3) و از طعامهاى بهشتى مرحمت نمود... (4)اقرار به رسالت پدر در شكم مادر
پس فاطمه (س) از شكم مادرش صدا كرد: اى مادر! نترس و محزون نباش، زيرا خدا با پدر من مىباشد.
پس وقتى كه مدت حمل خديجه (س) تمام شد و موقع وضع حمل رسيد، خديجه فاطمه (س) را به دنيا آورد و او به نور جمال خود تمام جهان را روشن و منور ساخت.(5)
چرخيدن آسياى دستى به خودى خود در خانه حضرت زهرا (س)
گفتم: شگفتا! از دستاسى كه بدون گرداننده مىگردد.
آنگاه پيامبر (ص) فرمود: خداوند قلب دخترم فاطمه و اعضا و جوارحش را پر از ايمان و يقين كرده و چون خداوند ضعف او را دانست، پس در روزگار سختى به او كمك كرد و كفايتش نمود. مگر نمىدانى كه خداوند، فرشتگانى را قرار داده تا خاندان محمد را يارى دهند؟! (6)
حرام بودن آتش بر فاطمه زهرا (س)
عايشه با اضطراب و نگرانى از نزد او بيرون آمده، نزد پدرش ابوبكر رفت و گفت: اى پدر! من از فاطمه چيز شگفتآورى ديدم، و آن اينكه دست به درون ديگى كه بر روى آتش مىجوشيد برده، آن را به هم مىزد.
گفت: دختركم! اين را پنهان كن كه كار مهمى است.
همانا مردم ديدن ديگ و آتش را بزرگ شمرده و تعجب مىكنند. سوگند به آن كسى كه مرا به پيامبرى برگزيد، و به رسالت انتخاب فرمود، همانا خداى عزوجل آتش را بر گوشت و خون و موى و رگ و پيوند فاطمه حرام كرده است، فرزندان و شيعيان او را از آتش دور نمود، برخى از فرزندان فاطمه داراى رتبه و مقامى هستند كه آتش و خورشيد و ماه از آنها فرمانبردارى كرده در پيش رويش جنيان شمشير زده، پيامبران به پيمان و عهد خود دربارهى او وفا مىكنند، زمين گنجينههاى خودش را تسليم او نموده، آسمان بركاتش را بر او نازل مىكند.
فاطمه، برترین بانو
علی و فاطمه علیهما السلام از زبان یکدیگر
زحمات فاطمه علیها السلام در منزل
عیادت ناتمام
آهنگ جدایی
آغاز جدایی
در سوگ یار

بسیاری از دین ها به شیشه پنجره می مانند.راستی را از پس آنها می بینیم، اما خود، ما را از راستی جدا می کنند .


.jpg)
لشگریان دشمن از هر طرف او را تیر باران میکردند و از کثرت تیرهایی که بر چشمههای زره او نشست، سینه مبارکش چون پشت خارپشت شد. بنا بر روایتی از حضرت باقر علیه السلام - که خود در کربلا حضور داشت - بیش از سیصد و بیست جراحت بر بدن مبارک امام حسین علیه السلام وارد شد.
امام علیه السلام بر اثر جراحتهای زیاد و تشنگی فراوان و ضعف و خستگی، توقف کرد تا لحظاتی استراحت کند. ناگهان یکی از سپاهیان دشمن، سنگی به سویش پرتاب کرد. آن سنگ به پیشانی امام اصابت کرد و خون بر صورت مبارکش جاری شد.
امام لباس خود را بالا زد تا چشم خود را از خون پاک کند که ناگاه تیری سه شعبه و زهرآلود، بر سینهاش نشست. در آن حال فرمود:« بسم الله و بالله و علی ملةِ رسول الله صلی الله علیه و آله» و آن گاه سر به آسمان بلند کرد و گفت:« ای خداوند من! تو می دانی که این گروه مردی را می کشتند که تنها پسر پیغمبر در روی زمین است.»
سپس دست برد و آن تیر را از پشت بیرون کشید و خون فواره زد.
آن گاه دست به زیر آن زخم گرفت و وقتی پر از خون شد، به آسمان پاشید و قطرهای از آن به زمین بازنگشت. دوباره دستش را از خون پر کرد و به سر و روی محاسن خود مالید و فرمود:« به همین صورت با جدم رسول خدا دیدار خواهم کرد و نام کشتگان خود را به او خواهم گفت.»

